محمد تقي جعفري
403
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
يا سبو يا خم مىيا قدح باده كنند يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود با اين كه خاموشى بىنهايت در كار نيست ، چه منظره شاعرانه و بهت آورى دارد آرى خاكدان سياه تماشا گه شگفت آورى است ، تشخصات به طورى محو و نابود مىگردد كه قلب عادلانه سقراط را با مخ بيباك چنگيز و نرون خونخوار و استخوان جمجمه جمشيد و اسكندر و كيكاوس را با دندان يك فرد خار كن و زحمتكش مىتوان در يك مشت خاك مطالعه نمود . انسان زنده با چشمان خمار و عارض گلگون و اعضاء لطيف در حالى كه از تمامى لذايذ دنيا برخوردار است ، حتى ميليونها نفر را هم در زير فرمان خود دارد ، چگونه تصور مىكند كه ممكن است روزى فرا رسد و همين خورشيد و ماه و ستارگان بدون كوچكترين اعتنا و مانند هميشه به حركت و نور افشانى خود مشغول باشند و چشمان خمار و عارض گلگون و اعضاء لطيفش بيك مشت خاك تيره مبدل گشته يا به صورت صخرهء استوارى در آيد ؟ و خار مغيلانى ريشه هاى خود را در درونش بگستراند و در كالبدش فرو برد ، سپس با گاو آهن روستا بچهء زحمت كشى در هم نوردد . گياهان و خارهاى زهر آگين آن جمجمهء پر باد را كه با خاك تيره پر شده است براى خود محل روييدن فرض نموده و منظره رقت بارى براى تماشا كنندگان و در عين حال براى كژدم و مور و مار دخمه هاى زير خاك ، سايبان و تفريح گاهى ايجاد كند . شبانگاه اقيانوس لاجوردين با دل سوزى مخصوصى چند قطره اشك نثار آن جمجمه نمايد كه شايد بتواند شعله هاى چند سال زندگى محدود آن را خاموش كند . يقين است كه سر نوشت آن عاشق زندگى در همين جا خاتمه نمىيابد . زيرا آن روستا بچه زحمتكش براى مزرعهء محقر خود يك نفر پاسبان مجانى جستجو مىكند لذا محتويات آن جمجمهء حيرت انگيز را با بىرحمى تمام خالى مىكند و چوب خشكيدهاى از سوراخ دماغ يا چشم و يا گوش آن فرو برده در حالى كه مانند